تبلیغات
COME TO HAVE FUN 

COME TO HAVE FUN




جوک های ملا نصرالدین

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:شنبه 25 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]
 1-  عینک در خواب

ملا شبی از خواب پرید و به زنش گفت : زود باش عینک مرا یباور. زن ملا عینک را آورد و پرسید : این وقت شب و با این   عجله عینک برای چه می خواهی؟ملا گفت : خواب شیرینی می دیدم ، بعضی جاهاش خوب معلوم نبود ، خواستم عینک بزنم تا    تا درست ببینم.  

  2- پرجمعیت ترین نقطه ی ایران

  از ملا سوال کردند : پرجمعیت ترین نقطه ی ایران کجاست؟ ملا جواب داد : خانه ی ما ، چون در یک اتاق با سه زن و نه بچه و پدر و مادرم زندگی می کنم.



ادامه مطلب




سجده خواهم کرد ...

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:شنبه 25 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]

روزگاریست که شیطان فریاد میزند:

آدم پیدا کنید,سجده خواهم کرد...




نگرد ....

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:شنبه 25 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]

جایی که ارزش زن به زیبایی

و ارزش مرد به دارایی اوست

دنبال اندیشه و انسانیت...

نگرد...





هیچ وقت به کار نمیان ....

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:شنبه 25 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]

بعضی مردها شبیه سوراخ اول کمربندن

همیشه هستن اما هیچوقت بکار نمیان...


.: برگرفته از 4khande :.




جملات زیبا از حماسه ی حسینی

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:دوشنبه 13 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]
محبت حسین علیه السلام از کیمیا بالاتر است ،

چه اینکه کیمیا مس را تبدیل به طلا می کند؛

و محبت حسین علیه السلام ذغال وجود و قلب سیاه را تبدیل به چیز بسیار با ارزشی که قیمتی برایش متصور نیست ...
_______________________________________________
در مدرسه ی کربلا ، کودکان به چشم خود دیدند که بابا دو بخــــش است:

بخشی در صحـــــرا ، بخشـــی بر بالایٍ نیــــزه ...

اما اینکـــه عمــــو چند بخش است را فقـط بــابـــا می دانــد ...
______________________________________________
می خواستم هر هفته  از شما یادی کنم ...

اما هفته ها و ماهها گذشت ولی عطر یادتان به سراغم نیامد ؛

افسوس که نمیدانستم؛ حتی از خوبان یاد کردن هم لیاقت می خواهد ...
_______________________________________________
باروضۀ حسین نفس تازه می کنم

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود ...
________________________________________________
حسین علیه السلام همچون خورشیدی، قرنهاست که هر روز می درخشد و تازگی دارد ...

افسوس از چشمهایی که تنها ده روز از سال ، از نورش بهره می برند  ...
______________________________________________
شیرازۀ عترت و کتاب است حسین

                    سرچشمۀ عشق و انقلاب است حسین

  دیگر شهدا ستارۀ تابانند

                   عباس چو ماه و آفتاب است حسین
______________________________________________
حلال جمیع مشکلات است حسین

             شوینده ی لوح سیئات است حسین

ای شیعه تو را چه غم ز طوفان بلاست

           جائی که سفینه ی نجات است حسین
________________________________________________
چه کوتاه است فاصله میان

بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع) ....

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا ...




جملات حسینی

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:دوشنبه 13 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]
می خواستم هر هفته  از شما یادی کنم ...

اما هفته ها و ماهها گذشت ولی عطر یادتان به سراغم نیامد ؛

افسوس که نمیدانستم؛ حتی از خوبان یاد کردن هم لیاقت می خواهد ...

 

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

 

و مگر میشود جایی از تو یاد کنند و از برادر باوفایت نامی به میان نیاید ...

 

السلام علیک یا ابا الفضل العباس

السلام علیک یا قطیع الکفین

السلام علیک یا ساقی عطاشى کربلاء

السلام علیک یا حامل لواء الحسین علیه السلام




سئوال من

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:دوشنبه 13 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]
از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخ داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنیست

که هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت:

تــو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند

چنین لذتی را ببرد مگر آنکه ..

درونش مانند من ،

از کاه پر شده باشد ...!!!





فرق بین عشق و ازدواج

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:یکشنبه 12 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...



اخرین مطالب