تبلیغات
COME TO HAVE FUN 

COME TO HAVE FUN - جوک های ملا نصرالدین




جوک های ملا نصرالدین

  • نویسنده: Ali Adeli
  • تاریخ:شنبه 25 آبان 1392
  • عنوان موضوع: [cb:post_category_name]
 1-  عینک در خواب

ملا شبی از خواب پرید و به زنش گفت : زود باش عینک مرا یباور. زن ملا عینک را آورد و پرسید : این وقت شب و با این   عجله عینک برای چه می خواهی؟ملا گفت : خواب شیرینی می دیدم ، بعضی جاهاش خوب معلوم نبود ، خواستم عینک بزنم تا    تا درست ببینم.  

  2- پرجمعیت ترین نقطه ی ایران

  از ملا سوال کردند : پرجمعیت ترین نقطه ی ایران کجاست؟ ملا جواب داد : خانه ی ما ، چون در یک اتاق با سه زن و نه بچه و پدر و مادرم زندگی می کنم.


 1-  عینک در خواب

ملا شبی از خواب پرید و به زنش گفت : زود باش عینک مرا یباور. زن ملا عینک را آورد و پرسید : این وقت شب و با این   عجله عینک برای چه می خواهی؟ملا گفت : خواب شیرینی می دیدم ، بعضی جاهاش خوب معلوم نبود ، خواستم عینک بزنم تا    تا درست ببینم.  

  2- پرجمعیت ترین نقطه ی ایران

  از ملا سوال کردند : پرجمعیت ترین نقطه ی ایران کجاست؟ ملا جواب داد : خانه ی ما ، چون در یک اتاق با سه زن و نه بچه و پدر و مادرم زندگی می کنم.

 ۳- پدر پسرم

  ملا روزی لباس سیاه به تن داشت. کسی پرسید : چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ ملا گفت : خوشبختانه و به لطف خدا پدر پسرم مرده.

 4- بدهکار

  جناره ای را می بردند و ملا در پشت آن تابوت به شدت گریه می کرد. یکی پرسید : آن مرحوم از خویشان تو بود.  ملا گفت : نه ولکن چند درهم به من بدهکار بود

 5-بچه ننه

  خانمی نزد ملا رفت و گفت : ملا تو را به خدا کمکم کنید. ملا پرسید : چی شده خواهر این قدر نگرانی؟ خانم گفت : شبها پسرم خوابش نمی برد مگر با لالایی خواندن من. ملا گفت : خوب، چه اشکالی دارد، بیشتر بچه ها با قصه یا لالایی والدینشان، به خصوص مادر به خواب میروند. خانم گفت : گفته شما درسته ملا، ولی زنش از این موضوع سخت ناراحت است.

  6- ملا و وضو

 ملا روزی داشت وضو می گرفت. آن قدر آب نبود که یک پای خودش را بشوید. چون به نمار ایستاد آن یک پا را بالا گرفت. گفتند: چرا چنین می کنی؟ ملا گفت : این یک پایم وضو ندارد.

7- بالاتر از صدای رعد و برق

 یکی ازملا پرسید : چگونه دیشب صدای مهیب رعد و برق را نشنیدی؟ ملا گفت : برای آن که داشتم با مادرزنم صحبت می کردم.

8- دعوت

 ملا در مراسم تدفین سومین همسر یکی از دوستانش حضور یافت. وقتی به خانه برگشت سخت متأثر و اندوهگین  بود. زنش علت تأثر را پرسید. ملا گفت : پرا متأثر نباشم زیرا دوستم تاکنون سه مرتبه مرا در چنین مراسمی دعوت کرده است و من هنوز نتوانسته ام یک بار از او چنین دعوتی به عمل بیاورم.

9- رفع خستگی

 پیرمردی به ملا گفت : مدت ها است که وقتی راه میروم خیلی خسته می شوم به نظر شما چه کنم که خسته نشوم؟

 ملا گفت : سوار کالاسکه شو!

10-بچه

 شخصی با ناراحتی جلوی ملا را گرفت و فریاد زد : آقاجان! جلوی بچه تان را بگیرید. دیروز رده شیشه منزل  من را شکسته. ملا گفت : شما به 4 دلیل اشتباه می کنید : اول این که تا آن جایی که من میدانم آن خانه مال زنتان  است. دوم این که بچه ما اصلا دیروز خانه نبوده. سوم این که بچه ما هیچ وقت اهل شکستن و بازی نیست. در آخر هم این که ما اصلا بچه نداریم...!

11- شربت

  در اثر تصادف ملا بیهوش روی زمین افتاد. یکی گفت : به او آب بدهید تا به هوش بیاید. ملا که روی زمین افتاده بود چشمهایش را باز کرد و گفت : شربت مرا زودتر به هوش می آورد.

  12- سن

 روزی ملا از زنش پرسید : سنت چقدر است. زنش گفت : نمی دانم. ملا دوباره پرسید : تو چه طور سن خودت را نمی دانی. زن ملا گفت : من همه ی اسباب خانه را مراقبت می کنم و هر روز می شمرم برای این که مبادا دزد آمده و آن ها را ببرد، اما سنم را که کسی نمی برد که هر روز بشمارم.

۱۳- خر حاکم

 روزی ملا خرش را گم کرده بود. دوستی به او رسید و گفت : ملا دنبال چه می گردی؟ ملا گفت : خرم گم شده و  دارم پی او می گردم. دوستش برای این که سربه سر ملا بگذارد به شوخی گفت : خرت را در دارالحکومه دیدم که حاکم شده بود. ملا گفت : راست می گویی! من گفتم بالآًخره این خر من برای خودش کسی می شود چون هر  بار که من درس می دادم او سرش را به طرف ما می گرفت و با دقت به حرف های من گوش می داد.

 ملا فردای آن روز افسار خر و کمی یونجه برداشت و به دارالحکوکه رفت و به حاکم نزدیک شد و بدون آن که قیافه اش را ببیند یونجه را به او نشان داد و گفت : خر عزیزم بیا غذایت را بخور بعد نزدیک تر رفت و افسار را به گردن حاکم انداخت و او را کشید. مردم به سمت ملا آمدند و گفتند : ملا این کارها از تو بعید است. این چه کاری است می کنی. ملا گفت تقصیر این شهر بی قانون است که خر مرا به زور حاکم کردند.تازه خر من قبلا این قدر سنگین نبود و چهارپا داشت نه دوپا!

۱۴- ملای امانت دار

 ملا در صحرایی نشسته بود و داشت هندوانه ای سرخ وآب دار می خورد. رهگذری به او رسید و گفت : ملا اجازه بدهید من هم یک قاچ بخورم. ملا جواب داد : اجازه نمی دهم چون مال کسی است و وقتی آمد آن را از من می خواهد. رهگذر گفت : پس چرا شما خودتان مشغول خوردنش هستید؟ ملا گفت : درست است ولی صاحب این هندوانه آن را به من داده تا من آن را بخورم نه کس دیگری




اخرین مطالب